( ...باشد دل من ٬ طفل نـو آموخته ای ... نالان شود از حال دل افـروخته ای )

(... گـريان کندم ٬ حالت خـودباخته ای ... آتش زندم ناله ی دلسـوخته ای )

! هميشه عشق يعنی درد

! هميشه عشق يعنی درد



شنبه ۱۳٩٠/٩/٥

یکی هست ...!

 یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه
نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه
یه کاغذ ، یه خودکار ، دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه ، که خیسه ، پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه


یه روز همین جا ، توی اتاقم ، یه دفعه گفت داره میره
چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره
گریه میکردم ، درو که می بست ، میدونستم که می میرم
اونم عزیزم بود نمیتونستم جلوی راشو بگیرم


میترسم یه روزی برسه که اونو نبینم ، بمیرم تنها
خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا
سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار
دوباره نمیخوام بشه باور من که نمیاد انگار

 

مرتضی پاشایی - یکی هست ...  

 

نگارش در ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۸

چقدر دلم برای کسی‌ تنگ نشده ...!

چقدر دلم برای کسی‌ تنگ نشده است
چقدر بی ‌تاب لحظه ‌های دیدنش نیستم
ای وای که چقدر دلم برای بوسه ی بی‌ امانش از بازوانم تنگ نشده است!
چقدر از اندیشیدن به زلف هایش خسته نمی شوم !
ای وای که چقدر دیگر دوستت ندارم...!

 

خیال مکن که خیال نمی کنم
آری !
خیال می ‌کنم که ترکم نمی کنی‌
خیال می ‌کنم که با منی‌،

ترانه ای ،

تو بهترین بهانه ای ...
خیال می ‌کنم که نمی سوزانی
و چه خیال نابی که خیال می کنی‌ نمی شکنم!
آری ...

هنوز خیال می کنی‌ که نمی شکنم !!

 

نگارش در ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳۱

یک قدم مانده به پاییز ...

برگی افتاده بود

جای دیگری افتاده بود

و من صدای افتادنش را

صدای جدا شدنش را از شاخه

چرخیدنش را و پیچ و تابِ آرام‌آرام آمدنش را

و صدای نشستنش را،

بر پیاده‌ رو خیابانی  ...

شنیده بودم !

 

ندانستم از کدام شاخه‌‌ی کدام درخت

در کجا روییده بود و

بر کجا فرود آمده بود

این ‌چنین درخشان و این‌چنین پرعشوه

 

برگی، جایی، افتاد !

و زندگی من گذشت در، یافتنِ درخت

و در، دریافتنِ برگ و درخت

همین فقط، همین
و ملالی نیست دیگر..

اما تو باور نکن ..!

 

نگارش در ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٢

"دوباره ..."

 امروز دوباره به یاد آوردم !

آه ... چه مدت زیادی است که نیستم !

من مدتی است که مرده ام !

من مدتهاست که تصور می کنم در راه هدفم پیش می روم

 اما چه ساده فهمیدم که ((من))  دیگر من نیستم !

در راهم و خارج از راه ...

گویی یک خواب در این لحظه مرا احیا کرد !

آه ! خدایا ... من فراموش کرده بودم !

و چقدر شرمسارم از اینکه مرده بودم !

 چه ساده افکارم غبار گرفته است ،

 و چه ساده فراموش کرده ام که زیستن بهانه ای است برای بندگی

 و زیستن بهانه است برای بودن ،  

برای ماندن و گاهی برای رفتن ...!

مهم این است که سرشار باشی از زندگی ..

 چه در بودن و چه در رفتن !

* * * *

پ.ن : در این روزها و شبهای مقدس  ، نیم نگاهی را محتاجم

 که دوستی به پهنای قلب مهربانش

به سوی کلبه ی ویرانه ی دلم بیندازد

 پس ای مهربان ، التماس دعا ...

نگارش در ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

شنبه ۱۳۸٩/٢/۱۸

زن محبت خداست ...

من یک زنم

یک انسان !

اندیشه ام با یک چرا آغاز شد ..

ایستاده بر آستانه ی ویرانی خویش

رگ هایم ,

ای وای ...

رگهایم را با محک عشق

به تماشای فوران شعور نشستم

تا به تازیانه و زنجیر

ره به راز تار و پودم نبرند

در قلمرو خوف انگیز فرومایگانی چند

که مرده می زایند و دیگر هیچ

فریاد برآوردم ,

آی

گرسنه گان، برهنه گان، زندانیان ...

مرده نیستم

من یک زنم

یک زن !

گستاخ و عاصی و معصوم

معجزه ی بارور ِ مجالی پنهانی

یک انسان !!

    

  

نگارش در ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۸

فلسفه ی تولد ...

 هنوزهم نمیدانم

 هرسال که می گذرد

1سال به عمرم اضافه می شود یا

 1سال از آن کم می شود ...!

   

نگارش در ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٢

تو که نباشی ...

اگه دلت خواست خورشیدم باش

اگه دلت خواست مهتابم شو

 شبا که خوابی آروم آروم

اگه دلت خواست بی تابم شو

اگه دلت خواست آوازم باش

اگه دلت خواست آهنگم کن

تو که نباشی خیلی تنهام

اگه دلت خواست دلتنگم کن

تو که نباشی دلگیرم ، خاموش و تنها

 عشق من ...

تو که نباشی میمیرم از دست دنیا

تو که نباشی دلتنگم ، آه از بی کسی ، تنهایی ..!

تو که نباشی  وای از من با شب گریه ها

عشق من ...

اگه دلت خواست داغم کن با هرم لبهات

عشق من ..

اگه دلت خواست خوابم کن با فکر فردا

عشق من ..

تو که نباشی تاریکم ، تنهای تنها ، بی رؤیا

تو که نباشی می سوزم با یادِت اینجا

عشق من ...

 همین که هستی آرومم من

همین که گرمه با تو دستم

همین که با من هرجا هستی

همین که با تو هرجا هستم ..

تو که نباشی دلگیرم خاموش و تنها

عشق من

تو که نباشی میمیرم از دست دنیا

عشق من

تو که نباشی دلتنگم آه از بی کسی تنهایی

تو که نباشی  وای از من با شب گریه ها

عشق من ...

اگه دلت خواست داغم کن با هرم لبهات

عشق من

اگه دلت خواست خوابم کن با فکر فردا

عشق من ..

تو که نباشی تاریکم تنهای تنها بی رِؤیا

تو که نباشی می سوزم با یادت اینجا

عشق من ....

 


نگارش در ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٤

یادنامه ای برای شروع ...

 

یادم باشد که زیبایی‌های کوچک را دوست بدارم

حتی اگر در میان زشتی‌های بزرگ باشند ... 

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم

 آن گونه که هستند ،

 نه آن گونه که می‌خواهم باشند

 یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

 یادم باشد که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم

هیچ شخصی نمی‌تواند مرا با خود آشتی دهد
 
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
 
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست
 
نمی‌تواند با دیگران مهربان باشد ...
 
نوروز مبارک
 
 
 

نگارش در ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

یکشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢۳

عادته, ترکم نمی شه ...!


آغوشت به غیر من  به روی هیچکی وا نکن


منو از این دلخوشی ها  آرامشم جدا نکن


من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم


واسه بودنه کنارت تو بگو ,  به هرکجا پر می کشم


من را توی آغوشت بگیرآغوش تو مقدسه


بوسیدنت برای من تولد یک نفسه


چشم های مهربون تو منو به آتیش میکشه


نوازش دست های توعادته,  ترکم نمیشه


فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار


به پای عشق من بمون هیچ کس جای من نیار


مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن


فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

...

 

... AGhoShet

 

نگارش در ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٥

تویی که با مایی ...

 ای نامت از دل و جان ، در همه جا به هر زبان جاری است
عطر پاک نفست ، سبز و رها از آسمان جاری است
نور یادت همه شب ، در دل ما چو کهکشان جاری است

تو نسیم خوش نفسی ، من کویر خار و خسم
گر به فریادم نرسی ، من چو مرغی در قفسم
تو با منی اما من از خودم دورم
چو قطره از دریا ، من از تو مهجورم

ای نامت از دل و جان ، در همه جا به هر زبان جاری است
عطر پاک نفست ، سبز و رها از آسمان جاری است
نور یادت همه شب ، در دل ما چو کهکشان جاری است

با یادت ای بهشت من ، آتش دوزخ کجاست
عشق تو در سرشت من ، با دل و جان آشناست

با یادت ای بهشت من ، آتش دوزخ کجاست
عشق تو در سرشت من ، با دل و جان آشناست
چگونه فریادت نزنم ، چرا دم از یادت نزنم در اوج تنهایی
اگر زمین ویرانه شود ، جهان همه بیگانه شود ، تویی که با مایی

ای نامت از دل و جان ، در همه جا به هر زبان جاری است
عطر پاک نفست ، سبز و رها از آسمان جاری است
نور یادت همه شب ، در دل ما چو کهکشان جاری است

 

 

نگارش در ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦

اشــک عــاشق ...

قطـره دلش دریـا می خواست
خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش رو گفته بود 
هر بار خدا می گفت :
از قطره تا دریا راهیست طولانی،
راهی از رنج و عشـق و صبـوری..
 هر قطـره را لیـاقت دریـا نیست!

قطـره عبـور کـرد و گذشت
قطـره پشت سـر گذاشت
قطـره ایستاد و منجمد شد
قطـره روان شد و راه افتـاد
قطـره از دست داد و به آسمـان رفت

و قطره، هر بار چیزی از رنج و عشق و صبـوری آموخت ..
تا روزی که خدا به او گفت :
 امـروز روز توست، روز دریـا شدن !
خدا قطـره را به دریا رساند
قطـره طعم دریـا را چشید
طعم دریـا شدن را

اما، روزی دیگر قطره به خدا گفت:
 از دریا بزرگ تـر هم هست؟
خدا گفت : هست!
قطـره گفت : پس من آن را می خواهم ..
بزرگ ترین را، و بی نهایت را!

پس خدا قطـره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت :
 اینجا بی نهایت است!

و آدم عاشق بود،
 دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد ..
اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت !
آدم همه ی عشقـش را درون یک قطـره ریخت ..
قطره از قلب عاشق عبور کرد!

و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید،
 خدا گفت :

حالا تــو بـی نهایتـی ...
 زیرا که عکس من در اشــک عــاشق است!
 

نگارش در ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

جمعه ۱۳۸۸/٩/٢٠

ای کاش !

ای کاش با تو می موندم

ای کاش از تو می خوندم

ای کاش لحظه هام بوی تورو داشت

ای کاش .. ای کاش ... 

عشقت ، عشق دنیامه

عشقت ،  شوق فردامه

عشقت ...

  ای کاش غم توی قلبم نمی ذاشت

ای کاش .. ای کاش ... 

ای وای قلبم بی تابه

ای وای چشمام بی خوابه

کاش با من بودی هر شب

هر جا مهتاب مهتابه ....

 

 

نگارش در ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/۱٩

اما چه فایده ؟!!

خودمو به خنده می زنم ، خودمو به گریه می زنم
می خوام فراموشت کنم اما نمی شه
می خوام که از تو رد بشم ، می خوام که با تو بد بشم
اما دلم راضی نشد ، بی تو نمی شه

عکست همیشه رو به روم ، زل می زنم به رو به روم
حس می کنم کنارمی اما چه فایده !
دلم به دریا می زنم ، بیام بگم دوست دارم
تا می رسم به رو به روت ، بازم نمی شه ..

خودمو به خنده می زنم ، خودمو به گریه می زنم
می خوام فراموشت کنم اما نمی شه

از دل تو رونده شدم ، مهمون ناخونده شدم
با این که نیستی ، حس خواستنت باهامه !
حس می کنم کنارتم ، زنده به انتظارتم
خودت که نیستی ولی خاطرت باهامه ...!

خودمو به خنده می زنم ، خودمو به گریه می زنم
می خوام فراموشت کنم اما نمی شه
می خوام که از تو رد بشم ، می خوام که با تو بد بشم
اما دلم راضی نشد ، بی تو نمی شه

عکست همیشه رو به روم ، زل می زنم به رو به روم
حس می کنم کنارمی اما چه فایده
دلم به دریا می زنم ، بیام بگم دوست دارم
تا می رسم به رو به روت ، بازم نمی شه

خودمو به خنده می زنم ، خودمو به گریه می زنم
می خوام فراموشت کنم اما نمی شه

از دل تو رونده شدم ، مهمون ناخونده شدم
با این که نیستی ، حس خواستنت باهامه
حس می کنم کنارتم ، زنده به انتظارتم
خودت که نیستی ولی خاطرت باهامه

خودمو به خنده می زنم ، خودمو به گریه می زنم
می خوام فراموشت کنم اما نمی شه ...

نگارش در ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

شنبه ۱۳۸۸/۸/٢

انتظار مقدّس ...


پشت قابِ سرد ِاین پنجره ها
عمریه منتظر رسیدنم
تو قفس اسیرم از نبودنت
عاشق دوباره پر کشیدنم

انتظارِ تو هجوم وحشته
واسه دلتنگی لحظه های من
کوچه در مسیرِ سرد ِ بی کسی
بی تفاوته به گریه های من

زندگی بدون حسّ دیدنت
به خیال ِخامِ من نمیرسه
زجر هر دقیقه انتظار تو
واسه من یه باید ِ مقدّسه

بوی لبخند تو داره پنجره
وقتی از کوچه تماشا میشدی
خسته زمونه میرسیدمو
از نگاه شیشه پیدا میشدی

باز دوباره داره بارون میزنه
کوچه ها خسته نمناکی شدن
همه عقربه های ساعتی
از غم نبودنت شاکی شدن

جای دستای تو یادگاریه
دیدنش قلبمو داغون میکنه
با بخار خیسِ این پنجره ها
شبهامو بازم چراغون میکنه

پشت قابِ سرد ِاین پنجره ها
سهمم از مرگ تو ناباوریه
نمیخوام به این حقیقت برسم
شاید این بهونه بهتریه

 


 

نگارش در ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

جمعه ۱۳۸۸/٧/۱٠

از واژه تا فاصله ...

از این خلسه ناگوار
تا تو
بی واژه
بی اشک
بی لبخند
در حیرتی شیرین
چقدر فاصله است ؟

واژه ها فاصله را کوتاه نمی کنند

واژه ها فاصله را تصویر می کنند

من در تمام آسمانهای صاف
خدا را جستجو کرده ام

بارها به زمین خورده ام اما
از تماشای آسمان
دست بر نداشته ام

من تمام پرنده های بی وطن را
به تو تشبیه کرده ام

و هیچ گاه پرنده ای را
که فرود آمد
دوست نمی دارم

کاش دستهای تو باشد
بر میدان این نگاه
و خلسه ناگزیر
 و من بیدار شوم ...



نگارش در ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

دوشنبه ۱۳۸۸/٧/٦

فاتح !

در دل کوه غرور

بر سر قله دور

قلعه ای از فولاد

قد کشیده سوی نور

کسی از این همه مرد

دستی از این همه دست

فاتح قلعه نشد نه به تدبیر و نه زور !

روح من آن کوه است ..

دلم آن قلعه سخت !

که ندارد به درون ترس شکست


هر دم از جوشش خشم

یا غم و کینه و مهر

می رود برج دلم دست به دست ..


آه ای عشق و امید ، ای فاتح

فتح کن قلعه فولاد دلم ...

دلم از کینه و نفرت پوسید

برس ای عشق بفریاد دلم

روح من آن کوه است

دلم آن قلعه سخت

که ندارد به درون ترس شکست


هر دم از جوشش خشم

یا غم و کینه و مهر

میرود برج دلم دست به دست


آه ای عشق و امید ، ای فاتح

فتح کن قلعه فولاد دلم

دلم از کینه و نفرت پوسید

 برس ای عشق بفریاد دلم

برس ای عشق بفریاد دلم ...!


 

نگارش در ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/۱٦

سر سپرده ...

دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم

 به مسافری غریب بر خوردم

 نمی دانم چرا در یک لحظه

 احساس کردم که تنهاییش بر وجود سردم آتش می زند
کنارش نشستم .

 از او پرسیدم آیا تنهایی؟

 گفت نه من با رویای عشقم زنده ام و زندگی می کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد.

 او کسی بود که با رویا می زیست.

پرسیدم آیا گمشده ای؟ 

گفت: نه. عشق من همچون فانوسی هدایتم می کند و

 راه را به من نشان می دهد.

پرسیدم: سفر می کنی ؟

گفت: من همیشه در سفرم .

پرسیدم:غریبی؟

گفت: غربت یعنی چه هنگامی که

 با تمام وجود گرمای عشقم حس می کنم.

 ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد و

 بر روی زمین چکید.

 پرسیدم: این اشک برای چیست؟

گفت:حرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده و

 فریادی است به وسعت پرواز.

پرسیدم: سکوت می کنی؟

نگاهم کرد؟!؟!؟!

پرسیدم:این نگاه چیست؟

گفت:حرمت کلماتی است که در حصار زمان مانده اند . مسافر غریبه بلند شد،

دستم را به گرمی فشرد و

گفت:هرگاه خواستی عشقت را به شوریده ای ثابت کنی،

 سکوت کن !

ورفت

من همچنان رفتنش را تماشا می کردم

 تا شاید رفتنش نیز

 پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد .......

نگارش در ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۱

افسوس !!

با من من .. تو تو
که ما
ما
نمی شویم

دیگر اسیر شاید و
اما نمی شویم

باید که رفت
به کجا ها؟
به شهر عشق ؟!

افسوس !
که یک گوشه نشسته و
پا نمی شویم

دیگر تمام شده حرفم
ولی درد هایم چه ؟

ما با همیم و دگر
تنها نمی شویم ...

نگارش در ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱/٤

سال نو مبارک ...

بهار بهترین بهانه برای آغاز و آغاز بهترین بهانه برای زیستن

بهار زیباترین ترانه برای شادی و شاد ترین بهانه برای زیبایی

شکوفه سرزنده ترین نشانه و نشانی برای زنده بودن

بلبل سراینده سرود بهاری و بهار سرودی برای سراینده عشق

نسیم زیباترین کنایه از سمت خدا بر غبار دلهای پر گلایه

باران با لطافت بهاران پاک کننده غم و اندوه دوران

نوروز بهترین روز برای پرواز و پرواز فاصله گرفتن از بدیها

 و رسیدن به خدای آسمانها ...

 

 

نگارش در ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٩

حالا که رفته‌ای .......!

حالا که رفته‌ای
دل دلیل می‌آورد و
عشق گریه می‌کند
با این همه
جالی خالی‌ات پُر نمی‌شود
نه با خیال و نه با
خاطره  

 
حالا که رفته‌ای
می‌مانم کنار همین ایستگاه
که بوی تو را می‌دهد
می‌مانم و دست تکان می‌دهم
برای مسافرانی که تو را گم کرده‌اند

 

حالا که رفته‌ای
نَه ستاره‌ها را دوست دارم
نه آفتاب را
چگونه بی‌تو می‌میرند و
زنده می‌شوند!؟
 لبخند
 
 
 

نگارش در ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()


ســـراغ خــودم را از روز مي گيــــرم، مي گـويد :از روزگـــار بپـــرس


پست الكترونيك
صفحه اصلی
آرشیو وبلاگ
° آذر ٩٠
° اسفند ۸٩
° شهریور ۸٩
° اردیبهشت ۸٩
° فروردین ۸٩
° اسفند ۸۸
° دی ۸۸
° آذر ۸۸
° آبان ۸۸
° مهر ۸۸
° تیر ۸۸
° فروردین ۸۸
° بهمن ۸٧
° آذر ۸٧
° آبان ۸٧
° مهر ۸٧
° امرداد ۸٧
° اردیبهشت ۸٧
° فروردین ۸٧
° اسفند ۸٦
° بهمن ۸٦
° دی ۸٦
° آذر ۸٦
° آبان ۸٦
° امرداد ۸٦
° تیر ۸٦
° خرداد ۸٦
° اردیبهشت ۸٦
° فروردین ۸٦
° اسفند ۸٥
° بهمن ۸٥
° دی ۸٥
° آذر ۸٥
° آبان ۸٥
° مهر ۸٥
° شهریور ۸٥
° امرداد ۸٥
° تیر ۸٥
° خرداد ۸٥
° اردیبهشت ۸٥
° فروردین ۸٥
° اسفند ۸٤
° بهمن ۸٤
° دی ۸٤
° آذر ۸٤
° آبان ۸٤
° مهر ۸٤
° شهریور ۸٤
° امرداد ۸٤
° تیر ۸٤
° خرداد ۸٤



* LinK *
حضور مبهم پنجره سکـوت باران زمزمه هاي دلتنگي

سلام از لبان تو مي گذرد طعم خوش سلامي است که خستگي از تن خورشيد مي شويد آنچه از دستان من مي تراود و از پشت اين همه بوته قد مي کشد شعري است که بر مدار صاعقه و حيرت مي چرخد