( ...باشد دل من ٬ طفل نـو آموخته ای ... نالان شود از حال دل افـروخته ای )

(... گـريان کندم ٬ حالت خـودباخته ای ... آتش زندم ناله ی دلسـوخته ای )

! هميشه عشق يعنی درد

! هميشه عشق يعنی درد



شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٥

تویی که با مایی ...

 ای نامت از دل و جان ، در همه جا به هر زبان جاری است
عطر پاک نفست ، سبز و رها از آسمان جاری است
نور یادت همه شب ، در دل ما چو کهکشان جاری است

تو نسیم خوش نفسی ، من کویر خار و خسم
گر به فریادم نرسی ، من چو مرغی در قفسم
تو با منی اما من از خودم دورم
چو قطره از دریا ، من از تو مهجورم

ای نامت از دل و جان ، در همه جا به هر زبان جاری است
عطر پاک نفست ، سبز و رها از آسمان جاری است
نور یادت همه شب ، در دل ما چو کهکشان جاری است

با یادت ای بهشت من ، آتش دوزخ کجاست
عشق تو در سرشت من ، با دل و جان آشناست

با یادت ای بهشت من ، آتش دوزخ کجاست
عشق تو در سرشت من ، با دل و جان آشناست
چگونه فریادت نزنم ، چرا دم از یادت نزنم در اوج تنهایی
اگر زمین ویرانه شود ، جهان همه بیگانه شود ، تویی که با مایی

ای نامت از دل و جان ، در همه جا به هر زبان جاری است
عطر پاک نفست ، سبز و رها از آسمان جاری است
نور یادت همه شب ، در دل ما چو کهکشان جاری است

 

 

نگارش در ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦

اشــک عــاشق ...

قطـره دلش دریـا می خواست
خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش رو گفته بود 
هر بار خدا می گفت :
از قطره تا دریا راهیست طولانی،
راهی از رنج و عشـق و صبـوری..
 هر قطـره را لیـاقت دریـا نیست!

قطـره عبـور کـرد و گذشت
قطـره پشت سـر گذاشت
قطـره ایستاد و منجمد شد
قطـره روان شد و راه افتـاد
قطـره از دست داد و به آسمـان رفت

و قطره، هر بار چیزی از رنج و عشق و صبـوری آموخت ..
تا روزی که خدا به او گفت :
 امـروز روز توست، روز دریـا شدن !
خدا قطـره را به دریا رساند
قطـره طعم دریـا را چشید
طعم دریـا شدن را

اما، روزی دیگر قطره به خدا گفت:
 از دریا بزرگ تـر هم هست؟
خدا گفت : هست!
قطـره گفت : پس من آن را می خواهم ..
بزرگ ترین را، و بی نهایت را!

پس خدا قطـره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت :
 اینجا بی نهایت است!

و آدم عاشق بود،
 دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد ..
اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت !
آدم همه ی عشقـش را درون یک قطـره ریخت ..
قطره از قلب عاشق عبور کرد!

و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید،
 خدا گفت :

حالا تــو بـی نهایتـی ...
 زیرا که عکس من در اشــک عــاشق است!
 

نگارش در ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

جمعه ۱۳۸۸/٩/٢٠

ای کاش !

ای کاش با تو می موندم

ای کاش از تو می خوندم

ای کاش لحظه هام بوی تورو داشت

ای کاش .. ای کاش ... 

عشقت ، عشق دنیامه

عشقت ،  شوق فردامه

عشقت ...

  ای کاش غم توی قلبم نمی ذاشت

ای کاش .. ای کاش ... 

ای وای قلبم بی تابه

ای وای چشمام بی خوابه

کاش با من بودی هر شب

هر جا مهتاب مهتابه ....

 

 

نگارش در ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/۱٩

اما چه فایده ؟!!

خودمو به خنده می زنم ، خودمو به گریه می زنم
می خوام فراموشت کنم اما نمی شه
می خوام که از تو رد بشم ، می خوام که با تو بد بشم
اما دلم راضی نشد ، بی تو نمی شه

عکست همیشه رو به روم ، زل می زنم به رو به روم
حس می کنم کنارمی اما چه فایده !
دلم به دریا می زنم ، بیام بگم دوست دارم
تا می رسم به رو به روت ، بازم نمی شه ..

خودمو به خنده می زنم ، خودمو به گریه می زنم
می خوام فراموشت کنم اما نمی شه

از دل تو رونده شدم ، مهمون ناخونده شدم
با این که نیستی ، حس خواستنت باهامه !
حس می کنم کنارتم ، زنده به انتظارتم
خودت که نیستی ولی خاطرت باهامه ...!

خودمو به خنده می زنم ، خودمو به گریه می زنم
می خوام فراموشت کنم اما نمی شه
می خوام که از تو رد بشم ، می خوام که با تو بد بشم
اما دلم راضی نشد ، بی تو نمی شه

عکست همیشه رو به روم ، زل می زنم به رو به روم
حس می کنم کنارمی اما چه فایده
دلم به دریا می زنم ، بیام بگم دوست دارم
تا می رسم به رو به روت ، بازم نمی شه

خودمو به خنده می زنم ، خودمو به گریه می زنم
می خوام فراموشت کنم اما نمی شه

از دل تو رونده شدم ، مهمون ناخونده شدم
با این که نیستی ، حس خواستنت باهامه
حس می کنم کنارتم ، زنده به انتظارتم
خودت که نیستی ولی خاطرت باهامه

خودمو به خنده می زنم ، خودمو به گریه می زنم
می خوام فراموشت کنم اما نمی شه ...

نگارش در ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

شنبه ۱۳۸۸/۸/٢

انتظار مقدّس ...


پشت قابِ سرد ِاین پنجره ها
عمریه منتظر رسیدنم
تو قفس اسیرم از نبودنت
عاشق دوباره پر کشیدنم

انتظارِ تو هجوم وحشته
واسه دلتنگی لحظه های من
کوچه در مسیرِ سرد ِ بی کسی
بی تفاوته به گریه های من

زندگی بدون حسّ دیدنت
به خیال ِخامِ من نمیرسه
زجر هر دقیقه انتظار تو
واسه من یه باید ِ مقدّسه

بوی لبخند تو داره پنجره
وقتی از کوچه تماشا میشدی
خسته زمونه میرسیدمو
از نگاه شیشه پیدا میشدی

باز دوباره داره بارون میزنه
کوچه ها خسته نمناکی شدن
همه عقربه های ساعتی
از غم نبودنت شاکی شدن

جای دستای تو یادگاریه
دیدنش قلبمو داغون میکنه
با بخار خیسِ این پنجره ها
شبهامو بازم چراغون میکنه

پشت قابِ سرد ِاین پنجره ها
سهمم از مرگ تو ناباوریه
نمیخوام به این حقیقت برسم
شاید این بهونه بهتریه

 


 

نگارش در ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

جمعه ۱۳۸۸/٧/۱٠

از واژه تا فاصله ...

از این خلسه ناگوار
تا تو
بی واژه
بی اشک
بی لبخند
در حیرتی شیرین
چقدر فاصله است ؟

واژه ها فاصله را کوتاه نمی کنند

واژه ها فاصله را تصویر می کنند

من در تمام آسمانهای صاف
خدا را جستجو کرده ام

بارها به زمین خورده ام اما
از تماشای آسمان
دست بر نداشته ام

من تمام پرنده های بی وطن را
به تو تشبیه کرده ام

و هیچ گاه پرنده ای را
که فرود آمد
دوست نمی دارم

کاش دستهای تو باشد
بر میدان این نگاه
و خلسه ناگزیر
 و من بیدار شوم ...



نگارش در ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

دوشنبه ۱۳۸۸/٧/٦

فاتح !

در دل کوه غروب

بر سر قله دور

قلعه ای از فولاد

قد کشیده سوی نور

کسی از این همه مرد

دستی از این همه دست

فاتح قلعه نشد نه به تدبیر و نه زور !

روح من آن کوه است ..

دلم آن قلعه سخت !

که ندارد به درون ترس شکست


هر دم از جوشش خشم

یا غم و کینه و مهر

می رود برج دلم دست به دست ..


آه ای عشق و امید ، ای فاتح

فتح کن قلعه فولاد دلم ...

دلم از کینه و نفرت پوسید

برس ای عشق بفریاد دلم

روح من آن کوه است

دلم آن قلعه سخت

که ندارد به درون ترس شکست


هر دم از جوشش خشم

یا غم و کینه و مهر

میرود برج دلم دست به دست


آه ای عشق و امید ، ای فاتح

فتح کن قلعه فولاد دلم

دلم از کینه و نفرت پوسید

 برس ای عشق بفریاد دلم

برس ای عشق بفریاد دلم ...!


 

نگارش در ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/۱٦

سر سپرده ...

دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم

 به مسافری غریب بر خوردم

 نمی دانم چرا در یک لحظه

 احساس کردم که تنهاییش بر وجود سردم آتش می زند
کنارش نشستم .

 از او پرسیدم آیا تنهایی؟

 گفت نه من با رویای عشقم زنده ام و زندگی می کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد.

 او کسی بود که با رویا می زیست.

پرسیدم آیا گمشده ای؟ 

گفت: نه. عشق من همچون فانوسی هدایتم می کند و

 راه را به من نشان می دهد.

پرسیدم: سفر می کنی ؟

گفت: من همیشه در سفرم .

پرسیدم:غریبی؟

گفت: غربت یعنی چه هنگامی که

 با تمام وجود گرمای عشقم حس می کنم.

 ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد و

 بر روی زمین چکید.

 پرسیدم: این اشک برای چیست؟

گفت:حرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده و

 فریادی است به وسعت پرواز.

پرسیدم: سکوت می کنی؟

نگاهم کرد؟!؟!؟!

پرسیدم:این نگاه چیست؟

گفت:حرمت کلماتی است که در حصار زمان مانده اند . مسافر غریبه بلند شد،

دستم را به گرمی فشرد و

گفت:هرگاه خواستی عشقت را به شوریده ای ثابت کنی،

 سکوت کن !

ورفت

من همچنان رفتنش را تماشا می کردم

 تا شاید رفتنش نیز

 پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد .......

نگارش در ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۱

افسوس !!

با من من .. تو تو
که ما
ما
نمی شویم

دیگر اسیر شاید و
اما نمی شویم

باید که رفت
به کجا ها؟
به شهر عشق ؟!

افسوس !
که یک گوشه نشسته و
پا نمی شویم

دیگر تمام شده حرفم
ولی درد هایم چه ؟

ما با همیم و دگر
تنها نمی شویم ...

نگارش در ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱/٤

سال نو مبارک ...

بهار بهترین بهانه برای آغاز و آغاز بهترین بهانه برای زیستن

بهار زیباترین ترانه برای شادی و شاد ترین بهانه برای زیبایی

شکوفه سرزنده ترین نشانه و نشانی برای زنده بودن

بلبل سراینده سرود بهاری و بهار سرودی برای سراینده عشق

نسیم زیباترین کنایه از سمت خدا بر غبار دلهای پر گلایه

باران با لطافت بهاران پاک کننده غم و اندوه دوران

نوروز بهترین روز برای پرواز و پرواز فاصله گرفتن از بدیها

 و رسیدن به خدای آسمانها ...

 

 

نگارش در ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٩

حالا که رفته‌ای .......!

حالا که رفته‌ای
دل دلیل می‌آورد و
عشق گریه می‌کند
با این همه
جالی خالی‌ات پُر نمی‌شود
نه با خیال و نه با
خاطره  

 
حالا که رفته‌ای
می‌مانم کنار همین ایستگاه
که بوی تو را می‌دهد
می‌مانم و دست تکان می‌دهم
برای مسافرانی که تو را گم کرده‌اند

 

حالا که رفته‌ای
نَه ستاره‌ها را دوست دارم
نه آفتاب را
چگونه بی‌تو می‌میرند و
زنده می‌شوند!؟
 لبخند
 
 
 

نگارش در ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

پنجشنبه ۱۳۸٧/٩/۱٤

کاش می دانستم ...

گاهی همدم کودکی هایمان در میان بازی های بیهوده آن روزها
بی اهمیت می شود بی آنکه برایمان مهم باشد
روزهایی که قهر و آشتی هایش همچون شوخی بود لبخند
و قراردادش آن انگشت کوچک ..
.
.
.
دلم خاله بازی می خواهد !
که در آن هر گاه دلم می خواست مادر می شدم
و هر گاه دلم برایش تنگ می شد یک عاشق سینه چاک ...
عاشقی که از گفتن دوستت دارم ها و بوسیدن ها ابایی نداشت
کاش می دانستم روزی می رسد که دیگر من تعیین کننده
دوستی ها نخواهم بود و
 آن بازی ها چقدر ما را از هم دور می کند و نا آشنا!

 

نگارش در ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

پنجشنبه ۱۳۸٧/۸/٢

آنچه می بینی و دیدم بنویس ...

 
خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
لبخند من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست خنثی؟!
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
قسمت می دهم امّا به قلم قلب،
آنچه می بینی و دیدم بنویس ... 
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است ... لبخند
من دگـر خـسته شـدم !
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خووووب ...
 
 
 

نگارش در ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

پنجشنبه ۱۳۸٧/٧/۱۸

رسوا دل من ...!

 ضعیف بود و کوچک بود و نا امید

وبارمسئولیتی به دوش می کشید

که سنگین بود و بزرگ  و کمر شکن

گاهی مومن بود و خدا را بندگی می کرد و نجیب می ماند

و گاهی سخاوت داشت و مردم دار بود و به سادگی رفتار می کرد !

 گاهی همه باورها را به تناقض می کشاند ..

کاش آدم بود و آدم وار زندگی می کرد

اما برای آدم بودن نقص داشت !

چون فقط احساس بود لبخند

 وبا احساسات قوی بود و عظیم بود و استوار

گاهی پر از آه و ناله و ناشکیبایی

  گاهی پر از شادی و خنده و یقین ..

 بی پروا بود و سالم بود و پایبند

و چقدر لطیف بود

 که با نگاهی می لرزید

و گاهی زمخت بود

 مدام ناسازگار  ...!

قلب افسوس که غریب بود

و غریبانه زندگی می کرد

.وبی تردید در سرزمین وجدان او خدا بود ...

آه آری این قصه دلم بود ...لبخند

  

 

نگارش در ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

جمعه ۱۳۸٧/٥/۱۱

هیچ و باد . . .

  هیچ و باد است جهان ؟
گفتی و باور کردی !؟
کاش، یک روز، به اندازه «هیچ»
غم بیهوده نمی‌خوردی
کاش، یک لحظه، به سرمستی باد 
شاد و آزاد به سر می بردی !

نگارش در ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

یکشنبه ۱۳۸٧/٢/٢٢

خسته ام !!

از زندگــی ٬ از این همه تکرار خسته ام

از هــای و هـوی کـوچه و بازار خسته ام

دلگیــرم از ستـــاره و آزرده ام ز مـــاه

امشب دگــر، ز هـرکه و هـر کار خسته ام

دل خسته سـوی خانه ، تن خسته مـی کشــم

دیـگـــر از ایـن حصــار دل آزار خسته ام

از او که گفت یـــار تـــو هستم ولـی نبود !

از خـود که بـی شکیبــم و بی یـــار خسته ام

از زندگـــی از ایـن همه تکــــرار خسته ام

از هــای و هــوی کـوچه و بـــازار خسته ام

دلگـیــــرم از ستــاره و آزرده ام ز مــاه

امشب دگــر ، ز هــر که و هــر کــار خسته ام

دل خستــه ســوی خانه ، تن خسته می کشــم

دیگــــر از ایــن حصــــــار دل آزار خسته ام

از او که گفت یـــار تـــو هستــم ٬ ولــی نبود

از خـود که بـی شکیبــم و بـی یــــار خسته ام

تنهـــا و دل گــــرفته بـی یــار و بـی امید

از حـــال من مپـــرس که بسیــــار خسته ام ...
    

نگارش در ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

دوشنبه ۱۳۸٧/۱/۱٩

افســـــوس و صد افســــــــووس ...

   افسوس مـی خورم !

چــرا ؟؟؟ چـــــرا با رفتن تـــو بهــار مــی آید ؟!

آمدی در ســـرمـای زمستــان ...

به ســردی زمستـان بــودی ٬

 به غم انگیـــزی شبهـای تنهایــی ...!

 به خشکــی بـرف !

مـی روی ...

 بهــار مـی آید ...

شاید به ظاهــر معامله ی خـوبـی باشد !

امیدوارم بهـار٬ گلـی  بـر چهره ی تــو بنشاند ..

چه امیـد مبهمــی ٫

 گــردش روزگار خطا ندارد ...

زمستــان ٫ هیـچ گاه بهــار را نمــی بیند !!!

 

نگارش در ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

یکشنبه ۱۳۸٧/۱/۱۱

ظاهرا بهار شده !

روز شوم سال تحویل ثانیه ،

 نحس میشه انگار عقربه ...

توی راه رفتن می مونه و

طاقت نداره مرگ ماهی قرمز ها رو توی تنگ دوام بیــاره !

زمستون تموم شد

ظاهرا اینجا بهاره ... لعنت خدا به قلبـی ٬ که دلـی رو جا بزاره ...

 

نگارش در ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

شنبه ۱۳۸٦/۱٢/٢٥

‏‎فصل غربت پــرنده !

 بعضــی ها می روند ٫
بعضـی  هـا بــاز می گردند ...
پل عبــور مهیا است !
 امــــــا ..
وقتــی پــاهـا بـی حـوصله اند ٬

فعـل رفـتـــن
بــا هیــچ زمانــی صرف نمــی شود ...!
من تنـها بـه افــق مــی نگـــرم ٫
به ایــن قفـس !
که امنیت غـــریبــی است
وقتـــی
پـرنده آسمان را از خـاطــر ٬ بـرده است ..

چـــــــــــــــرا؟؟
چــرا هیچکس ٬
بـا آسمــان جملــه ای نمــی ســازد ؟!!

 

نگارش در ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()

شنبه ۱۳۸٦/۱٢/۱۸

دلـــــــــــــــواپســـی ...

مـی ایستـم ٬ جــایی دورتــر از خــودم
و روی هـرچه فاصلــه را سیاه مـی کنــم ...
مـی نویســم که مــال هیـچ قبیـله ای نیستــم .
من نه تفنگـــم که با احساس یک پـــرنده بــازی کنـــم ٬
نه رنگیــن کمــــان ...!
پــایـیـــز هم به گمــانم بهانـه ای ست ٫
بــرای انتقــــام از یک مشت بــرگ بــرنده
روی ایـستـــــادگــی یک درخت !
اینجـــــا هم به گمــــــانــم کســـی حــرفـی ندارد ٫
که ساکت نمـــی شــوم !
که صــدای نــاله ی قطــارهـای سوختـه تــوی ســرم سوت مـی کشد٬
روی ریـــل هــایـــی که خـــرد شدن حقشــان نیست ...
شـاید دارم از ازدحـــام یک قتـــــــل عـــــــــام ابدی رد مـی شــوم !!
که هیـچ چــــراغ عبــــوری سبـــز نمـــی شــود  ...
و من هنــــوز هم ایستــــــاده ام ....
همینــجــــــــــــــــــــــــا ...!!!
شاید کمـــی آنطـــرف تـــر از خــــودم ...
شایــد هم خیلــــی دورتـــــــــر !

نگارش در ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ به قلــم :هم صدا !!!! +

لبی تــر کن به رسم همنوايــی ()


ســـراغ خــودم را از روز مي گيــــرم، مي گـويد :از روزگـــار بپـــرس


پست الكترونيك
صفحه اصلی
آرشیو وبلاگ
° دی ۸۸
° آذر ۸۸
° آبان ۸۸
° مهر ۸۸
° تیر ۸۸
° فروردین ۸۸
° بهمن ۸٧
° آذر ۸٧
° آبان ۸٧
° مهر ۸٧
° امرداد ۸٧
° اردیبهشت ۸٧
° فروردین ۸٧
° اسفند ۸٦
° بهمن ۸٦
° دی ۸٦
° آذر ۸٦
° آبان ۸٦
° امرداد ۸٦
° تیر ۸٦
° خرداد ۸٦
° اردیبهشت ۸٦
° فروردین ۸٦
° اسفند ۸٥
° بهمن ۸٥
° دی ۸٥
° آذر ۸٥
° آبان ۸٥
° مهر ۸٥
° شهریور ۸٥
° امرداد ۸٥
° تیر ۸٥
° خرداد ۸٥
° اردیبهشت ۸٥
° فروردین ۸٥
° اسفند ۸٤
° بهمن ۸٤
° دی ۸٤
° آذر ۸٤
° آبان ۸٤
° مهر ۸٤
° شهریور ۸٤
° امرداد ۸٤
° تیر ۸٤
° خرداد ۸٤



* LinK *
حضور مبهم پنجره سکـوت باران زمزمه هاي دلتنگي

سلام از لبان تو مي گذرد طعم خوش سلامي است که خستگي از تن خورشيد مي شويد آنچه از دستان من مي تراود و از پشت اين همه بوته قد مي کشد شعري است که بر مدار صاعقه و حيرت مي چرخد